حكيم ابوالقاسم فردوسى

29

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

ظهور كاوهء آهنگر ضحاك پيوسته از بيم فريدون پريشان دل و آشفته خيال بود . يك روز همهء موبدان و مهتران كشور را به درگاه خواند . چون گرد آمدند به آنان گفت : اى بخردان ، مرا در نهان دشمنى است بزرگ ، به سال اندك است اما خرد و راى پيران دارد ، و چنان دانم آنان كه روزگار ديده و تجربت آموخته‌اند اگر چه دشمنشان خُرد باشد او را كوچك نمىشمارند . بنا بر اين مىخواهم از مردم و ديو و پرى لشكرى گران آماده سازم ديگر اين كه بايد گواهى دهيد كه من جز رهِ نيكان نسپرده‌ام ، هرگز بيدادگرى نكرده‌ام ، و سخن جز به راستى نگفته‌ام . حاضران از بيم غضب آن بيدادگر كينه‌خواه تمكين كردند با وى همداستان شدند و گواهى نوشتند . همان وقت فرياد دادخواهى به گوش انجمن رسيد . ضحاك او را فراخواند و گفت كيستى و از كه بر تو ستم رسيده كه چنين غوغا افگنده‌اى . دادخواه فغان برداشت و گفت : اى بيدادگر سيه‌اندرون ، آهنگرى هنرور و بىآزارم كه از تو نابكار بر من رنج بسيار رسيده است . چند تن از فرزندانم را به خاطر تو كشته‌اند و مغز سر آنان را براى خورش ماران دوش تو به كار برده‌اند . اين آخرين پسرِ من است ، او را به من بازده . ضحاك از بىباكى و گستاخى كاوه در شگفت شد و مصلحت را فرمان داد كه پسرش را آزاد كنند و به وى گفت : تو نيز چون ديگر سران انجمن بر اين محضر گواهى بده . چون كاوه آن را خواند بر آن گروه كه انجمن كرده بودند نهيب زد و گفت : اى ديو بندگان ِ چاكر پيشهء به دنيا فريفته ، روزِ عمر شما به شبانگاه آمده است ، از چه دل از ترس گيهان خديو بريده‌ايد تن به زبونى و پستى سپرده‌ايد و براى رضاى خاطر اين